حکایتی از بهلول ... 5

 

آورده اند که: روزی زبیده زوجه ی هارون الرشید در راه بهلول را دید که با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط می کشید.

پرسید: چه می کنی؟     

گفت: خانه می سازم.

پرسید: این خانه را می فروشی؟

گفت: آری.

پرسید: قیمت آن چقدر است؟ 

بهلول مبلغی ذکر کرد. زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد. بهلول زر بگرفت و بر فقیران قسمت کرد. شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده، به خانه ای رسید و چون خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند این خانه از زبیده زوجه ی توست. دیگر روز، هارون ماجرا را از زبیده بپرسید. زبیده قصه بهلول را باز گفت. هارون نزد بهلول رفت و او را دید که با اطفال بازی می کند و خانه می سازد.

 گفت: این خانه را می فروشی؟

بهلول گفت: آری

هارون پرسید: بهایش چه مقدار است؟ 

بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود. 

هارون گفت: به زبیده به اندک چیزی فروخته ای.      

بهلول خندید و گفت: زبیده ندیده خریده و تو دیده می خری. میان ایندو، فرق بسیار است.

منبع : فردایاد

حکایتی از بهلول ... 4

روزی بهلول را بر درس یکی از به ظاهر عالمان گذر افتاد. او شنید که واعظ در درس خود می گفت:من بر سه چیز ایراد دارم که خلاف عقل است

اول آنکه می گویند: ماده شیطان از آتش است به آتش چطورمعذب می شود

دوم آنکه می گویند: خداوند را نمی توان دید این چگونه ممکن است که شیئی وجود داشته باشد و دیده نشود

ادامه نوشته

حکایتی از بهلول ... 3

یک روز عربی ازبازار عبور میکرد  که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی مردم جمع شدن  مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت  از بهلول تقاضای قضاوت کرد ،بهلول  به آشپز گفت آیا این مرد از غذای تو خورده است؟

 

آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت وگفت؟ ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر.

 

آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟ بهلول گفت مطابق عدالت است:«کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول  دریافت کند»

منبع : فردایاد

حکایتی از بهلول ... 2

زاهدی گفت: روزی به گورستان رفتم و بهلول را در آنجا دیدم پرسیدمش اینجا چه می کنی؟  

گفت: با مردمانی همنشینی همی کنم که آزارم نمی دهند، اگر از عقبی غافل شوم یادآوریم می کنند و اگر غایب شوم غیبتم نمی کنند.

منبع : فردایاد

بهلول ...

بهلول یا ابو وهیب بن عمرو صیرفی کوفی،‌ یکی از عقلای مجانین معاصر هارون الرشید بود. سال806 میلادی در کوفه به دنیا آمد وی در کوفه نشو و نما یافت.هارون و خلفای دیگر ازاو موعظه می طلبیدند.

وی دارای کلام شیرین است که در بیان واقعیت ها و حقایق تلخ به کار گرفته و سخنانش از نوادر خوانده شده است.

در ابتدا کسی را به خنده وامیدارد و آنگاه در اوج خنده، سر در گوشش می نهد و می گوید: دقت کن! شاید نه بر دیگری، که بر خود می خندی! و چون او این را دریافت بر حال خود که چنین مضحک است می گرید!!

می گویند بهلول عالم بود و دیوانه نبود و جنون در واقع نقاب بود و گریزگاه بود از آن مهلکه. هارون الرّشید خلیفه عباسی ، به علّت حرص و طمع در مملکت داری خویش ، سعی ...

ادامه نوشته

حکایتی از ابو سعید ابوالخیر ...

روزی شیخ برای سخنرانی و ارشاد و موعظه خلق به مجلسی وارد شد و جمعی از مریدان شیخ در مجلس انتظار وی را می کشیدند
شیخ در حالی که عبای خود را زیر بغل خود گرفته بود و عبایش بر زمین کشیده میشد در مجلس وارد شد
ازدحام جمعیت جایی برای ورود تازه واردان در مجلس نگذاشته بود
یکی از مریدان برخواست و بلند آواز داد که خدا رحمت کند کسی را که برخیزد و قدمی پیش نهد (تا جا باز شود)
شیخ که در حین بالا رفتن از منبر بود به سوی پایین روانه شد و  از مجلس خارج شد
مریدان را از فعل شیخ تعجب آمد و علت را پرسیدند

شیخ گفت هر آنچه امروز می خواستم بگویم را این مرد گفت (خدا رحمت کند کسی را که برخیزد و قدمی پیش نهد)

منبع : مخزن المعارف و لطائف



سخن دوست...5

مرحوم شیخ صدوق رضوان اللّه تعالى علیه و دیگر بزرگان آورده اند:

یکى از راویان حدیث و از اصحاب و دوستان امام جعفر صادق علیه السلام به نام ابوبصیر لیث مرادى حکایت کند:

پس از آن که امام جعفر صادق علیه السلام به شهادت رسید، روزى جهت اظهار هم دردى و عرض تسلیت به اهل منزل حضرت ، رهسپار منزل آن امام مظلوم علیه السلام گردیدم .

همین که وارد منزل حضرت شدم ، همسرش حمیده را گریان دیدم ؛ و من نیز در غم و مصیبت از دست دادن آن امام همام علیه السلام بسیار گریستم .

و چون لحظاتى به این منوال گذشت ، افراد آرامش خود را باز یافتند. آن گاه همسر آن حضرت به من خطاب کرد و اظهار داشت :

اى ابوبصیر! چنانچه در آخرین لحظات عمر امام جعفر صادق علیه السلام در جمع ما و دیگر اعضاء خانواده مى بودى ، از کلامى بسیار مهمّ استفاده مى بردى .

ابوبصیر گوید: از آن بانوى کریمه توضیح خواستم ؟

پاسخ داد: در آن هنگام ، که ضعف شدیدى بر امام علیه السلام وارد شده بود فرمود: تمام اعضاء خانواده و آشنایان و نزدیکان را بگوئید که در کنار من حاضر و جمع شوند.

وقتى تمامى افراد حضور یافتند، حضرت به یکایک آنان نگاهى عمیق انداخت و سپس خطاب به جمع حاضر فرمود:

کسانى که نسبت به نماز بى اعتنا باشند، شفاعت ما اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام شامل حالشان نمى گردد.

قابل دقّت است که حضرت نفرمود: شفاعت ما شامل افراد بى نماز نمى شود؛ بلکه فرمود: شفاعت ما شامل حال افراد بى اعتناء به نماز، نمى شود.

 منبع: ثواب الا عمال : ص ۲۰۵، بحارالا نوار: ج ۴۷، ص ۲، ح

منبع : عطر نماز

سخن دوست...4


پیامبر (ص) :

ثَلاثٌ لَو یَعلَمُ النّاسُ ما فیهِنَّ ما اُخِذنَ اِلاّ بِسَهمَةٍ حِرصا عَلى ما فیهِنَّ مِن الخَیرِ وَ البَرَکَةِ: اَلتَّذینُ بِالصَّلاةِ وَ التَّهجیُر بِالجَماعاتِ وَ الصَّلاةُ فى اَوَّلِ الصُّفوفِ؛

 

سه چیز است که اگر مردم آثار آن را مى‏دانستند، به جهت حریص بودن به خیر و برکتى که در آنها هست، به قرعه متوسل مى‏شدند: اذان نماز، شتاب به نماز جماعت و نماز در صف اول.

کنزالعمّال، ح ۴۳۲۳۵

منبع : عطر نماز

سخن دوست...3

امام صادق علیه السلام فرمودند:


کسیکه با اذان و اقامه نماز بخواند دو صف از فرشتگان پشت سر او نماز می خوانند. و کسیکه با اقامه و بدون اذان نماز بخواند یک صف از فرشتگان پشت سر او نماز می خوانند. راوی می گوید عرض کردم: طول هر صف چقدر است: فرمودند کوتاه ترین آن از شرق تا غرب و طولانی ترین آن از زمین تا آسمان

(ثواب الاعمال، ص ۵۴)

منبع : عطر نماز

سخن دوست... 2


من دوست دارم به خانه های شما بیایم و روی فرش های شما بنشینم

اما گناهان شما مانع می شود .

امام زمان (عج الله تعالی شریف)

سخن دوست...

بگذارید و بگذرید

      ببینید و دل مبندید

               چشم بیندازید و دل مبازید

که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت .

امام علی (ع)

ورود مطلقا ممنوع !!!


ناب ...4

 به یادت آرزو کردم که چشمانت اگر تر شد

به شوق آرزو باشد نه تکرار غم دیروز 


به صحرا بنگرم صحرا تو بینم

به دریا بنگرم دریا تو بینم

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت

نشام از قامت رعنا تو بینم

ناب ...3

 

ای ساربان آهسته رو کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم با دل ستانم می رد

 

آسمان با امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند

 

از خدا جوییم توفیق ادب
بی ادب محروم ماند از لطف رب

 

ای قوم به حج رفته کجایید  کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید

 

اگر بینی که نابینا و چاه است
اگر خاموش بنشینی گناه است

 

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا

 

از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به هزار درمان ندهم

 

از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید جو زجو

نداى الهى در بدرقه مولود كعبه


فاطمه بنت اسد سه روز در كعبه ماند در آغاز روز چهارم فاطمه آماده بيرون آمدن از كعبه شد. او فرزند خود را در آغوش گرفت و برخاست تا خارج شود كه نداى را شنيد كه چنين مى گويد:
اى فاطمه ، نام اين مولود را على بگذار چرا كه من خداى على اعلى هستم . من نام او را از نام خود گرفته ام ، و او را به ادب خود آموخته ام و امر خود را به او سپرده ام ، و او را بر غوامض علم خود آگاهى داده ام . او در خانه من به دنيا آمده است . او اول كسى است كه بر فراز خانه من اذان مى گويد: و بتها را مى شكند و آنها را از بالاى كعبه به صورت پايين مى اندازد.
اوست كه مرا به عظمت ياد مى كند و مرا تقديس و تمجيد مى كند و به يگانگى ياد مى نمايد. اوست اما بعد از حبيب من ... .
خوشا به حال كسى كه او را دوست مى دارد و او را اطاعت مى كند

علل الشرايع ، ص 56 و امالى شيخ صدوق ، ص 80 و معانى الاخبار، ص 62

ناب ...2

 برترین نوع ایمان آن است که بدانی هر جا هستی خدا با توست . . .

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم )

 

صداقت در مقابل سیاست دیگران ، سادگی ست

و سیاست در مقابل صداقت دیگران ، خیانت . . .

دکتر علی شریعتی


دوست خوب مثل چراغ توی تاریکیه

اما یادت باشه به روشنایی رسیدی دورش نندازی

یا چنان نمای که هستی، یا چنان باش که می نمایی

بایزید بسطامی


اگر سخن چون نقره است، خاموشی چون زر پربهاست.

لقمان


وقتی که پرکاهی به چشمتان می رود ، آن را بیرون می آورید . وقتی عادتی بد وارد روح شما می شود ،

می گویید : سال دیگر معالجه اش می کنیم

                                                                                                                هوراس


فراموش نکن قطاری که از ریل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد ولی راه به جائی نخواهد برد...

هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم

به مشکل بگو من یه خدای بزرگ دارم

 

منبع :سایت خانم

ناب ...

ای شاخه گل تو را چه پاک آوردند         از پیکر تو فقط پلاک آوردند

این قصه همیشه جاودان خواهد ماند        ماهی است که از میان خاک آوردند   

 

 

  همت بلند دار که مردان روزگار          از همت بلند به جایی رسیده اند

 

...

اندر حکایت ...

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»

صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»

نگاه و فرياد

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است؛ اما چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند اما پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند؛ هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هایشان بسیار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.


این مطلب از یه سایت برداشته شده که متاسفانه نمی دونم کدوم سایت بوده ، امیدوارم اگر این رو دید رضایتش رو اعلام کنه ...

صبح به خیر ...Good Morning

I wish you a day of love and pleasant memories, a day of little things to smile about, a day of peace and happiness in your heart... May GOD grant you always a sheltering angel so nothing can harm you, laughter to cheer, good friends near you, and whenever you pray, HEAVENS to hear you. Good morning friend.


       Hope for the best of what the future


براى ازدواج چه دارى  


وقتى على (عليه السلام ) از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم راجع به فاطمه (عليه السلام ) خواستگارى كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مسرور و شادمان تبسم نموده و فرمود: آيا براى اين امر چيزى دارى ؟
على (عليه السلام ) عرض كرد پدر و مادرم فداى شما يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم ، من چيزى را از شما پنهان نمى كنم آنچه دارم يك شمشير و يك زره و يك شتر آبكش (يا اسب ) است و جز اينها چيزى ندارم ، نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: شمشير براى تو لازم است زيرا تو مرد جنگ هستى و با آن در راه خدا جهاد مى كنى و شتر نيز از لوازم زندگى تست كه بايد با آن آبكشى نموده و براى اهل و عيال خود كسب روزى كنى و در مسافرت ها بارت را بر آن حمل نمايى ، فقط زره تو مى ماند كه من آنرا به مهر زهرا (عليه السلام ) مى پذيرم يا على (عليه السلام ) مى خواهى ترا بشارتى دهم .
عرض كرد: بلى پدرم و مادرم فداى شما باد. فرمود: ترا بشارت باد كه خداى تعالى فاطمه (عليه السلام ) را به تو در آسمان تزويج نمود. پيش از اينكه من او را در زمين به تو تزويج كنم .


كشف الغمه ، ص 106.


آقا سلام ...


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

السلام علیک یا اباعبدالله (علیه السلام)

السلام علیک یا صاحب الزمان ( عجل الله تعالي فرجه الشريف )


آقا سلام   با صدای امیرمحمد متقیان

 

آقا سلام ،سلام آقا،سلام آقای خوبی

خورشید من کی می رسی؟ جمعه شبی غروبی؟

بابابزرگ میگه میای،تویی که غرق نوری

ادامه نوشته

گناهان یک شهید...

دفترچه يادداشت شهيد16 ساله كه گناهان هر روزش رامی نوشته:

گناهان يك هفته او به قرار زیر می باشد؛

شنبه،بدون وضو خوابيدم:

1شنبه،خنده بلند در جمع:

2شنبه،وقتی در بازی گل زدم احساس غرور كردم:

3شنبه،نماز شب را سريع خواندم:

4شنبه،فرمانده در سلام ازمن پيشی گرفت:

5شنبه،ذكر روز رافراموش كردم:

جمعه،تكميل نكردن 1000 صلوات و بسنده كردن به 700صلوات


چه طور فکر کردنمون با ...



راستی این مطلب رو از وبلاگ همدلی نقل کردم ، خیلی قشنگ بود ...

با کریمان کارها دشوار نیست...


دهانش را گرفت زیر شیر آب و راه افتاد. به خیال خودش آن را آب می‌کشید تا نجس نباشد؛ و رفت مثل چند شب گذشته، مثل محرّم هر سال ... 

مشهور بود به قُلدری و لااُبالی‌گری. هیکل قوی و بااُبهتی داشت. هرجا می‌رفت، آنجا را به هم می‌ریخت. مأمورهای کلانتری هم از او می‌ترسیدند، چه رسد به مردم عادی. از در که وارد شد، همه‌ی نگاه‌ها او را دنبال کردند، تا جایی برای نشستن پیدا کرد. در گوشه‌ی مجلس، حلقه‌ای ساخته شده که ظاهراً در مورد او حرف می‌زدند.

هنوز خیلی از آمدنش نمی‌گذشت که جوانی از حلقه خارج شد و رفت سراغش . با لبخند، جوان را تحویل گرفت ... چند لحظه بعد، صورتش سرخ شده بود و با تعجب نگاه می‌کرد. نتوانست حرفی بزند. فقط شنیده‌هایش را مرور کرد: مسئول هیأت می‌خواهد تو بروی بیرون. از فردا شب هم حق نداری بیایی این‌جا !

مجلس ساکت شد. همه می‌ترسیدند دعوا شود. اما او آرام، در میان سیاهی‌ها گم شد و رفت خانه‌اش. به خودش اجازه نداد به خادم امام حسین علیه السلام بی‌ احترامی کند . موقع خواب فکر می‌کرد از فردا به کدام مجلس روضه برود؟!.....


میدونین دوستان از دلم نیومد این داستان(همیشه داستانها ساخته ذهنها نیستند که...)رو پیشهاد نکنم که بخونینش ...

امیدوارم مثل من شما هم لذت ببرید ...


السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (علیه السلام)

ادامه مطلب...

نماز را عاشقانه خوانده ایم ...؟

روزی مجنون از میان سجاده مرد نمازگزاری عبور کرد.
مرد گفت: هی !مگر نمی بینی که با معشوق خود راز و نیاز میکنم؟


               مجنون گفت: من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم
               تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟!