خود کرده را ...

می گن روزی روزگاری ، در اون قدیم قدیما ، پدری و پسری به حموم رفتن ، وسطای کار ، پدر تشنش شد و به پسرش گفت : پسرم ! یه کاسه آب برام بیار . پسره هم رفت و با کلی جست و جو ، یه کاسه چینی قشنگ و تمیز پیدا کرد و یه مقدارم آب زلال و خنک ، با احترام داد دست پدر ، پدرم خورد و دعا کرد . این گذشت تا روزی که پسر حکایت ما ، پدر شد و با پسرش به حموم رفت . تاریخ تکرار شد و پدر تشنه ! به پسرش گفت : پسر عزیزم ، یه کاسه آب برام بیار . پسرم رفت و کاسه داروی نظافت رو برداشت و زد تو خزانه حموم و داد دست پدرش که بخور ! اینجا بود که پدر یه نگاهی به پسرش کرد و گفت :
پسر جان ! من که تو کاسه چینی ، آب زلال و خنک به پدرم دادم ، روزگارم این شد ! تا پسر تو ، تو چه کاسه ای ، چه آبی به دست تو بده !
خدا رحمت کنه همه اموات شما رو . این حکایتی بود که پدرم برا ما بچه ها تعریف می کرد و الحق به یاد ندارم که هیچ کدوم از ما ، کوچکترین بی ادبی در قبال پدر و مادرمون انجام داده باشیم . اما انگار حکایت بچه های این دوره زمونه یه چیز دیگست ! تا بچه های اونا تو چه کاسه بهشون آب بدن !!!
یا علی
منبع : یاران آل یاسین
اینجانب، بنده خدا هم بچه این دوره و زمانه ام
خداوند کمک کنه که دل کسی ، "از همه آدمها مهمتر" پدر و مادر رو نشکنم ،
البته که کوچیک و بزرگ هم نمیشناسه
التماس دعا



